وبــ جانوبــ جان، تا این لحظه 4 ماه و 4 روز تو دل مامانشه
مدیر محترم و گرامیمدیر محترم و گرامی، تا این لحظه 19 سال و 5 ماه و 19 روز سن دارد

هر روز زندگی :)

آرزوی دل

منم و این صنم عاشقی و باقی عمر

آلییسسسسسسس آلیسسسسسسسسسس آلیسسسسسسسسسسسسسس[با داد و هوار] افی  جون[با ناز و آرامش] مادرم سحر ها اینجوری بیدار می کنه  نمی دونید اون صدا زدن ها چقد حال گیره ،مخصوصا اونجا که دوباره خوابت می بره و این بار مادرت بیشتر داد می زنه 😕 اولین کار بعد بیدار شدنم وضو گرفتنه که هم اون خوابه بپره هم موقع خواب دوباره دست صورتمو  خیس نکنم 😑 اول نفر هم افی دست شویی رو گرفت و منم که حسسسسساس😣 دو سه نوع غذایی دوست داشتنی مورد علاقه ام رو این سحری قاطی معده ام کردم که احتمال منفجر شدن نود درصده :/ ببین می دونم فردا پشیمون میشم از این پر خوری 😑 نم.ازم رو هنوز نخوندم و مامان میگه امروز رادیو ...
2 خرداد 1398

اي دريغ و حسرت ـ‌هميشگي ناگهان چقدر زود ديـر مي شـود...

افی برگشته و همون جای خواب پشت پنجره ی دوم رو گرفته :/ الانم برق خاموشه و من زیر پتوام و هر از گاهی سرم را همچنان گوسپندی در پشت وانت  بیرون می برم و نفسی تازه می کنم هووووووم[نفس عمیق]🐏 این زندگی من است !💩تاسففففففف:( خبر دار شدیم که صاحب  آن عروسی مجلل در تالار بزرگ و شهریور ماه نود و هفت بعد از کمی قهر و آشتی و بازم قهرم طلاق گرفتند ... دخترک ده هشتاد  و پسرک متولد هفتاد پنج ! واقعا واقعا... البته داماد متولد هفتاد پنج، یک نامزد دیگر را قبل از این زنش طلاق داده بود :( واقعا واقعا تاسف داره ... چی بگم ؟ به من چه خون خودمو کثیف نکنم ؟ خواه و نخواه عصاب...
1 خرداد 1398

آن من دیوانه عاصی که در درونم های و هوی می کرد....

بعد کلی ظرف شستن و کلی دلخوری از این که مامان واسه م سحری آماده نکرده بود ،بعد کلی ظرف شستن و سفره پاک کردن  داشتم دنبال مادرم می گشتم اونم ساعت 4:30😒 این اتاق ،اون اتاق،حمام ،راه پله ،روشویی،راه پله پایین  رو بگرد تا می رسی به تراس بلاخره تو تراس بود! رفتم پیشش داره میگه مهری با شوهرش و دخترش دعوا داشتن جیغ و داد و جامه درانن ضرب دست شوهرش تا اینجا میومد و دری دخترش هی جیغ می زد .. من که نشنیدم و ندیدم ولی این ها رو مامان می گفت :/ کاش جلو بچه هاتون دعوا نکنین که به خدا بد آموزی داره !!از هر لحاظ،تو هر سنی هم که باشن ... دعوا یه چیز خصوصیه تو زندگی مشترک  ،حال خطای هر کدوم یا...
31 ارديبهشت 1398

من که امروز مهمان توام فردا چرا؟

هی بنویس و این ضرب در کنار صفحه کلید خودش اتوماتیک پاااااک می کنه ،مث اینه که یه جن کنارم نشسته و خوشمزگیش گل کرده :/ قضیه چیه دادا ،من دوبار صفحه کلید رو تمیز کردم؟سه با زیر بالشم گذاشتم که خدایی نکرده دست رسی اجنه ها بهش ممنوع باشه؟   اسم جن رو آوردم و ترسیدم 😲بابا تنهام تو اتاق ،یه راه پله و دو در بینمونه تا برم پیش مادر وپدر😦مث اون دفعه نشه زیر پتو از ترسم نفس نمی کشیدم،مث اون دفعه دیگه هم نشه از ترس 1%مانده بود به.... خود کرده را تدبیر نیست! کرم از خود خود خود خود درخته !میترسی اسمشو نیار **گاو   خلاصه من که دارم می نویسم ولی این نیم کره ای مغزم داره میگه یکی اینجا کنارته و نوشته ه...
31 ارديبهشت 1398

در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و او در فغان و غوغاست:)

مادر مردم میآد با جان و عزیزم و بسم الله واسه سحر بچه اشونو بیدار می کنن که خدایی نکرده بچه نترسه ،مامان من از تو آشپزخونه در حالی که داره با قاشق دستش تق تق می کنه و با داد انگار که سرگردنه اس و داره میوه می فروشه صدام می زنه ،آلیییییییییییییییییس😵بیدارشوووووووو دیره الان اذانو می گگگگگگن ، منم که به روی خودم نمی آرم که شنیدم یا نه و به خوابم ادامه می دم :/ حالا باز اون صدا کردنه به سبک مامان قوی تر میشه و تسلیم 😒😞 اصلا آرامش صدا تو خونه امون موج می زنه :/ واسه ام جداگونه غذا درس کرده بود قربانش😙 از اون خشم طوفان قبل خواب خبری نبود الحمد الله :) ظرف ها رو نشستم و همینجوری گذاشتم رو سینک  که فردا بشورم :...
30 ارديبهشت 1398

خوب بود این مردم دانه های دلشان مثل انار پیدا بود..."

تا اسم املت رو آوردیم بیدار شد با اون شلوارک و چشم های خمار خواب آلودش به سوی تراس می ره و بر میگرده و زرمممممممم و خودشو به زمین می کوبه ! اه زشت بی فرهنگ ،مامان نگاش کن !این من گفتم 😉 تا آخرین لقمه باهامون خورد و رفت خوابید و جمع و ممع سفره هم رو دوش این نویسنده ای زیبا بود 😑 فک کنم بوی غذا اشتهاش رو بیدار کرده بود ،چون می گفت فردا روزه نمی گیرم :/  نمازم رو خوندم و موبایل 5%شارژ رو به شارژ می زنم ،حالا اگه فردا بابا موبایلمو نبره سرکار هستممم! شب شیک:*   ...
29 ارديبهشت 1398

باز باران با ترانه ....

در خوش ترین حالت ممکن هندزفری رو تو گوشم می زارم و روی آهنگ مست نگاه از شجربان قفل می کنم :) الان تو تراس خونه ام و ابر سیاه آسمون شهر رو گرفته و نقل از یه باران بهاری رو داره :) کنار دستمم یه لیوان چایی و یه قندون کوچولو از آبنبات های رنگی رنگی کنارمه *__* آها اینو هم بگم تسبیحم که این روزها شده رفیقم هم کنارمه  ^__^ من ز سودای وصل تو شده ام رسوای جهان... اینو شجریان داره تو گوشم می خونه و به طبع زود زود رشته کلامم از دستم در می ره  :/ هیسسسس می شنوید صدای غرش ابرها رو ؟ واقعا که صدای وحشتناکی داره :( مامان رو به روم جلو خونه همسایه با دوست هاش نشسته و دارن چایی می خورن ، آخه صدای استکان...
29 ارديبهشت 1398