وبــ جانوبــ جان، تا این لحظه 4 ماه و 4 روز تو دل مامانشه
مدیر محترم و گرامیمدیر محترم و گرامی، تا این لحظه 19 سال و 5 ماه و 19 روز سن دارد

هر روز زندگی :)

آرزوی دل

یارا نبودی چشم گریانم را ببینی ،آنقدر باریدم که باران را ببینی :(

1398/2/26 1:53
نویسنده : آلیس :)
22 بازدید
اشتراک گذاری

سلام 

سلام 

صد تا سلام✋✋

آونقدر چشمام میسوزه و خوابم میاد که نگووو ولی حیفم اومد امشب رو وب نیام *__*

صبحی با صدای دعوای مامان و آرا از دنیای خواب به دنیایی بیرون خواب آمدم😑

آرا بلبل زبونی می کرد و مادرم حرصش می گرفت و داد و جیغ و میغ و کتک و....

ساعت نه قدیم بود😂😂😂

واسه بابا که سر کار بود ،بدو بدو ناهارش رو آماده کردم *__*یه جاروی سطحی خونه و آشپز خونه رو هم زدم و رفتم سراغ یه خراور ظرف نشسته تلنبار شده 😑

بابا از سر کار اومد ولی چون چای حاضر نبود یه چرتی وسط آشپزخونه زد 😒و مامان هم رفت اتاق من 😑 و من هم آواره و دربه در😩...

سفره رو واسه بابا انداختم و خودم خواستم برم نت  و نتگردی مامان مودم رو که تو اتاقمه خاموش کرد ...حالا از عصبانیت دود از کله ام بیرون می زد یه پتو بردم واسه مامان و با کلی دلبری های دخترانه مودم رو روشن کردم و داشتیم گشت می زدیم تو دل مجازی که مودم خاموش شد😭😖

بابا رفت و من سفره رو جمع کردم و ظرف ها رو شستم و نماز ظهر رو خوندم رفت اتاق آرا استراحت کنم

 

تو خواب بودم که بابا داره تند و تند و پشت سر هم صدام می زنه :/

ترسیدم اتفاقی افتاده باشه و باترس بیدار شدم ...

+چیه بابا

_مامانت میگه از پنجره سرکی بکش -__-

من @__@

بابا*__*

مامان.__.

این چه وضع بیدار کردنه پدر من آخه ؟

ناسلامتی دخترتم 😯والله ترسیدم 

بی خیال به غر زدنای من سیگار رو روشن کرد و رفت حموم ...

حموم و سیگار ؟

من دق می کنم از دستتون ببینید کی گفتم !

اونقدری از این کار بابا ناراحت و عصبانی بودم که به محض بردن نخ واسه مامان که تو کوچه بود سریع کار بابا رو گزارش دادم ^__^شوهر دوست طرف بابا بود:((

مادر و پدرم رفتن یه سری به خونه باغ بزنن و منم غذاش شام رو آماده کردم و سفره ای افطار رو چیدم :))

بعد خواب ظهر سرم گیج می رفت وچند باری نمونده بود که بیفتم 😯

 

بابا شربت و خرما خریده بود -__- اون با قیمت بسیاررر بالا :(

سر سفره ای افطار افی زنگ زد و گفت ایمو رو نصب کنید سارو می خواد باهاتون حرف بزنه :/

مشغول نصب ایمو شدم تا اذان عشا..

مامان و آرا رفتن مسجد ...

منم ظرف ها رو شستم +شستن و پاک کردن سبزی😊😑

 

رفتم تراس و یه چند آرزو کردم و اون ستاره پر نوره یه حس خوشی رو بهم می داد*__*

 

سنا دختر رنگین کمون تو تراس داشت بلبل زبونی می کرد واسه مامان و باباش :)خیلی خوش حرف و خوردنی بود^__^

مامان و برگشتند :/

رفتیم خونه و کمی دست کاری ایمو که بتونیم به سارو زنگ بزنیم ولی نشد ،شماره اش تو لیست مخاطبای ایمو نبود-__-

کلا امشب مسیر من بین تراس و هال بود :/

تنها خودم تو تراس بودم که هر چه به مامان اصرار کردم بیاد نیومد. :(((

 

بابا رفت ماشین رو بزاره پارکینگ که عمه چ رو دید،این عمه ام رو نی که من خیلی دوزش دارم فرتی رفتم خونه تا سلامش نکنم :(

میگن دل از دل پاکه ،طفلکی معصوم بودم که از این عمه ام متنفر بودم☆__☆

 

رفتم اتقم موبایلم شارژ نداشت و زدم به برق و خودممم قرآن خوندم :)

خیلی آرزو ها دارم از خدا ...

منتظر معجزه اشم...

تا دوردی دیگر ✋بدرود✋

پسندها (3)
نظرات (1)
✿فاطمه✿(مامان محیا و حسام)⚛✿فاطمه✿(مامان محیا و حسام)⚛
26 اردیبهشت 98 8:23
امیدوارم ب همه ی آرزوهای قشنگت برسی
آلیس :)
پاسخ
قربانت  فاطمه جان
ان شالله خوشبختی دو نو گل زندگی ت
1

مطالب پیشنهادی از سراسر وب