وبــ جانوبــ جان، تا این لحظه 5 ماه و 7 روز تو دل مامانشه
مدیر محترم و گرامیمدیر محترم و گرامی، تا این لحظه 19 سال و 6 ماه و 22 روز سن دارد

هر روز زندگی :)

آرزوی دل

ایرانی سلااام 🙋

1398/3/6 5:15
نویسنده : آلیس :)
87 بازدید
اشتراک گذاری

دیروز ساعت یازده ظهر از خواب بیدارشدمم😑مادرو پدرم رفته بودن باغ و آرا رفته بود امتحان ،افی هم زود تر از من بیدارشده بود و به مامانم زنگ زده بود و جویایی احوال شده بود😕ای خود شیریین😄مامات بهش گفته بود که بابام میآد دنبالتون و غذا درست کنید و ما نهار نخوردیم و روزه ایم و خسته ایمم و ....😆افی غذا رو پخته بود و منم خواب بودم😆عجب خواب های عجیبی هم بودن:/

گوشیمم امروز مامان و بابا با خودشون برده بودن و این خودش ضد حال بزرگیه-_-داشتم راه پله تمیز می کردم که بابام رسید ،گفته بودم که بابام خیلیئیییییییییی هوله ؟نگفتم ؟پس بدونیین خیلی آدم هول و عصبانییه :/اونقدر گفت زود باش،بجنب ،دیره،زشته وعیبه ،اله و بله و مله و ....که اعصابمون رو تلیت کرد ،حالا هی بهش بگو افی تو راه و داره میارتششش#-#ظهر رفتیم باغ ،از ظهر تشنه ام بود و با دیدن اون دست پخت افی حساببیییییی گرسنه ام شد :/اون آب چاه پر فشار خنک،حال مون رو خراب تر و بی طاقتت تر مون کرد:(

توت فرنگی و گوجه سبز چیدیم که گوجه سبز ها نرسیده بودن و تلخ هم بودن😖😔

زیر سایه درخت آلو یه ساعتی خواب بودم که اون هواشششش روح آدم رو می برددددددددد😌

الی اینا دم مغرب اومدن -_-کمی کمک کردن تو توت چیدن و تخم کاشتن :/اینم بگم امروز مامان قنی  رو آورده بود باغ 😀داغ دار دوستش بود که مرده بود😂،حالا سارو بفهمه که جوجه هاش از 4تا یکیش مونده  و واسش اسم  انتخاب کردم و کلی هم اذیتش کردیم ،فاتحه  خونده اس:((

جوجه پرو واسه هفت هشت نفر گرفته نمی شد و نمی اومد خونه 😒صالح آقا همسایه الی این ها رو دیدیم،بعد کلی سلام و احوال پرسی اتفاقی با سام رفتن نگاه باغ تازه خریدارشده شون😑می گفت سام باغ تر و تمیزی خریده و خودش از خونه و استخر های توش راضی نیس و می خواد بکوبه از نو بسازه 😕خر پوللللللللللل😓

 

تو ماشین سام ،بعد پنج دقیقه از وقت افطار روزه امون رو شکوندیم ،با آب چاه و توت فرنگی نشسته :/

رفتیم خونه مامان گفت تا شام درست می کنیم غذای ظهر رو گرم کنید بخورید😑حال همین کار رو هم کردبمم و کلی خوردیم😂الی و افی غذا پختن و مادرمم هی با داد و جیغ و میغ و کتک می گفت اون سبزی رو بیار پاک کنم که با هر بار حرف زدن با پت و مت از یادم می رفت ،آخرش سر سفره یارم آمد که نیاوردمم و مامان گفت برو یه ذره اشو بیار ،[با همون لحن خشن و حرص درآورش]منم اطاعت امرکردم ولی چون عجله ای بود سبزی تمیز نبود و کلی ضایع شدمممم[خدا نصیب کسی نکنه این ضایع شدنه رو]

بعد شام و ظرفشستنش که با من بود رفتیم به اون مغازه ای پایین خونه امون که زنونه اس ،الی خرید داشت و من هم یه شانه خریدم و یه خط لب😑اون دو قلم جنس کلی پول خورد دوستتاان که زدم به حساب مامان که مغازه ای دوستشه 😆افی چیزی نخرید و من پیشنهاد دادم واسه استفاده کردن از اون کیف پول خوشملش اون  کش سر  گوگولی سفید رنگ  رو واسه ام بخره و الی اون سیاه اش رووو😍😂😁😎کش سر  ها قیمتی نداشتن ولی اون حالت عروسکیشونننن خیلی دل ربائه 😍

خواستم واسه بچه ای تو راهی الی یه بلویز بخرم که قیمت شو دیدیم به غلط کردن افتادم [170تومن 😐] همش یه مشت پارچه بود 😕کارت خوان مغازه خراب بود و الی نصف پول رو نقدی داد و خواست خرید هاش رو پس بده که افی حساب کرد،حالا تو اون مغاز خواهر شوهر و عروس داشتن تعارف می زدن نزدیک نیم ساعت که آخر سر کارت خوان درست شد و الی خودش پرداخت کرد و افی هم ناراحت گشتت*__*آشتی و بوس و بغل و اینااااا..هم همون موقع جلو در مغازه بود ،هنگامی که سام منتظر الی بود [توت بردن واسه خانواده افی و خودشون]😑😩

بعد کلی تراس نشینی و هندوانه خوری ،با افی رفتیم خونه اشون که پول بیاره 😕بعد رفتیم سوپری مربا بخریمم !!صاحب مغازه پیرمردی مسن و خوش تیپ و آقا منش بود که آدم دوست داشت تو اون مغازه ای کوچولو کنارش باشه و باهاش حرف بزنه ،کلی باهامون حرف زد و  فوری ما رو شناخت که دختر مادر جانیم که مشتری ثابت و هم روستایی همنن😀دو تا لواشک از خورده پولمون گرفتیم که یکی دیگه رو هم جایزه داد بهمون 😆

 

نصف شب و لواشک خوریی😂

این شب رو دلم نیومد بخوابم و شب قدر رو بیدار موندم با قران خوندن و ذکر گفتن ،افی اتاق بود و من هم با نور گوشی موبایلمم قرآن می خوندم که بی شارژ شد آخرش و الان هم شارژ نداره😕

سحری رو هم من آماده کردم،افی رو بیدار کردم و بعد سحری کلی با مامان از خستگی و گرسنگی و تشنگی حرف زدیممم،😆امدم اتاق و نت رو روشن کردم ،شارژ گوشیمم 16در صده:/پلکهام هم از بی خوابی میسوزه ،کامنت ها رو هم تائید نکردم و بابا فردا موبایلم رو هم می بره ؛/

اونقدر خسته ام و خوابم می آد که دلم نمی خواد ببینم چی نوشتم و چقدر غلط نوشتاری دارمم،خواستم رمز دارش کنم این پست رو که منصرف شدممم،لطفا پذیرای پوزش اینجانب باشید تا در وقت و ساعت معین بیاید و نوشته ها را ویرایش دهد :!با تشکر 

فعلا،یا حق

پسندها (13)
نظرات (5)
مامان صدرامامان صدرا
6 خرداد 98 15:31
ای جانم چه جالب بود روزمرگیتون 🤗🤗😚😚
آلیس :)
پاسخ
قربانت عزیز
Maman fatemehMaman fatemeh
6 خرداد 98 16:57
چه گل های زیبایی
آلیس :)
پاسخ
تقدیمم به شماا[گل
✿فاطمه✿(مامان محیا و حسام)✿فاطمه✿(مامان محیا و حسام)
6 خرداد 98 17:06
آلیس فک کنم واسه اولین باره ک پستت اینقدر طولانی شد😅
آلیس :)
پاسخ
باورتون میشه خودم نخوندمش
مهرآرامهرآرا
6 خرداد 98 18:13
قبول باشه 😘
انشالله بچه الی هم سالم و سلامت دنیا میاد 💜
 
آلیس :)
پاسخ
اجمعین،ممنون
ان شالله ،التماس دعا
مبینامبینا
6 خرداد 98 23:07
چه عکس های قشنگی 😘چه روز خوبی
آلیس :)
پاسخ
ممنونیممم
1

مطالب پیشنهادی از سراسر وب